خداحافظ آخر برای سلام اول
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

سلام به همه خواننده هام....چه خاموش چه غیر خاموش..

دارم آدرس وبلاگمو تغییر میدم. هر کی میخواد لطفا ایمیل یا آدرس وبلاگشو بذاره تا براش بفرستم.

اینجا رو هم حذف نمیکنم چون یادگار ماهها زندگیمه!

دوستتون دارم....و دوست دارم منو بخونید....قلب



 
اینجا تهران است
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

همه واسم کامنت  میذارید که چی شده که میخوای جدا شی. راستش ما از اول زندگی مشکل داشتیم ، تفاهم نداشتیم،ولی به زور میخواستیم زندگی کنیم. یه روز دیدیم بهتره عمرمون رو تلف نکنیم و همه چی تموم شد.

حالا هم امیدوارم تا چند وز دیگه از نظر قانونی هم تموم بشه.

بعد از تموم شدنکارهام میرم شیراز. با یه دنیا خاطره....خاطره خوب وبد. خاطره از دوستهای خوب و بد. خاطره از کسانی که منو به گناه ناکرده تنبیه کردن و حتی یه ذره به چیزی جز خودخواهی خودشون و منافعشون فکر نکردن.

تهران حالا دیگه شهر من نیست. شهر آدمهای درهم گوردیده ای هست که نمیشه خوب و بدشون رو بفهمی. گرگ هایی در لباس میش و میش هایی در لباس گرگ....

تهران تا چند روز پیش برام شهر خودم بود و حالا یه شهر که نپایی زیر پاتو خالی میکنن.

تهران شهریه که مردمش دختری که توی مترو میبینن گریه میکنه رو به جاییشون دایورت میکنن و براشون مهم نیست این آدم چه مرگشه حتی وقتی دستمال کاغذی هم نداره....

برای مردم تهران دیدن دختر گریانی روی پل سوژه خوبی هست برای بلوتوث .

مردم اینجا میتونند اونقدر دیوونه ات کنند که موهاتو از ته بزنی...مثل الان من...

دارم میرم از این شهر دودگرفته نامرد که وقتی داری واسه یکی حرف میزنی صدای خرخرش رو میشنوی و بعد قطع کردنش رو بدون عذرخواهی!

دارم میرم به شهر گل و بلبل... دارم میرم به شهرم....دارم از همه شماهایی که خردم کردید فرار میکنم...دارم میرم!

پ. ن مرتبط: منظورم شخص های خاصی بود



 
این پست فینگلیشه....حوصله دارین؟
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

ye ghorube delgire va man ke daram shame khodahafezi mipazam ta duste shoharam az man khateeye lubiya polo va salad va mokhalafat dashte bashe.

ta khodam khatereye akharin mehmunim ro sabt konam, ba muhaye belonde dudi,ashofte,ba arayeshe munde az sobh , ba khatereye dadgahe sobh.

in chand ruz hoseleye hichi nadaram. delam ye markaz kharide bozorg mikhado ye shahre ketabe dorosto darmuno ye shame morgh sokhariye masht!

delam mikhad in ye hafteye akhare zendegim tu tehrun ro hamash safa konam. beterekunam.khosh basham. beram jahaye nadideye tehrun ro bebinam. beram kafe naderi,bazar,berlan,kakhe saadat abad....

delam mikhad saram mashghule tafriho didane jahaye nadide bashe na in esteres va ezterab va hal be ham khordegiye alan...

vali afsus....kasi gharar nist darkam kone.....kasi gharar nist mano bebare tafrih....kasi gharar nist behem labkhandd bezane va bege pasho ye tekun be khodet bede tanbal....pasho...cjiye neshasti zanuye gham baghal gerefti...khob? giram ke dari talagh migiri...to na avalish hasti na akharish...talagh ham az saratan ke az anfolanza khuki ke badtar nist? nemimire ke....namordi ke....zendei baba...pasho....zendegi kon....pasho tu in havaye mast konandeye bahari bezanim be khiyabud dad bezanimo divune bazi dar biyarim....

pashoo....

az sob ta alan be chand nafari zang zadam ke mano az in hal dar biyaran. be hame pishnahad dadam ke biyaid berim birun...vali az hame na shenidam...engar ravale zendegim dare taghir mikone.....



 
تمام میشود
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

واقعا داره تموم میشه...یه فصل از زنگی من داره تموم میشه...فصل ازدواج....



 
 
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

از وقتی رفتی روزی نیست که به یاد تو بغض نکنم.روزی نیست که دلم هوای صدای دلنشین و آرامت رو نکنه.روزی نیست که بلند به در و دیوار خانه بگویم دلم براش تنگ شده.

 

دلم برایت تنگ شده.دلم تو را میخواهد.دلم میخواست بودی و همین حالا گوشی رو برمیداشتم و برایت حرف میزدم.از روزگاری مینالیدم که اینطور آزارم میدهد.از دلتنگی ام میگفتم.از ترس هایم.از عذاب هایم.تو هم با آرامش همیشگی ات دلداری ام میدادی.راهنمایم میشدی و بعد از مدتی میدیدم آرام شده ام.

دلم میخواهد اینبار که به زادگاهم میروم مثل همیشه به شوق تو بیایم.توی هواپیما قبل از خاموش کردن گوشی ام با تو تماس بگیرم و دوباره یاداوری کنم که زودتر از من به خانه پدریمان بروی تا همین که رسیدم تو را ببینم.عزیز دلم...و حتی وقتی قول میدادی که بیایی میدانستم که یکساعتی بعد از رسیدنم میایی تا من استراحت کنم و دوش بگیرم و بشینم به انتظار تو.همین که زنگ خونه زده شد با هیجان خودمو میرسونم به در.طبق معمول آخرین نفری که وارد میشه تو هستی.

عزیز دلم...نازنین قشنگم...عکست الان توی قاب روبروی منه. ولی برای به یاد آوردنت نیازی به عکس ندارم.وارد میشی و من خوشحالی و دلتنگی رو توی جشمهای همیشه زیبات میبینم.میدانم بوسیدن رو دوست نداری.دست میدهیم و با هم وارد سالن میشویم.

نازنین مهربونم...یادته یه بار که بعد از ۴ ماه میدیدمت طبق معمول دست دادم و یهو دیدم مرا بوسیدی و گفتی اینبار بوسیدن داشتی.دلم برات تنگ شده بود.من پر از لذت شدم. نازنین خجالتی ام برای اولین بار ابراز دلتنگی کرده بود....

تو روی مبل مینشینی و من پایین پایت. حرف میزنی و من از تو چشم برنمیدارم و برای بار هزارم اعتراف میکنم که حق داری هیچ آرایشی نکنی. چشمهای مشکی و زیبایت...مژه های بلند و حالت دارت...لبهای قلوه ای همیشه صورتی رنگت هیچ حاجتی به هیچ وسیله ای ندارند تا زیباترشان کند.

نازنینم پنج روز دیگر هفت ماه میشود که رفته ای.هفت ماهی که برای من و خانواده هفت سال گذشته.هفت ماهی که نه تنها آراممان نکرده بلکه هر روز ناباورانه تر به جای خالی تو نگاه میکنیم.مدتیست سعی میکنم کمتر از تو حرف بزنم و بیشتر اشک بریزم.ولی من تو را میخواهم و باورم نمیشود که واقعا رفته ای و هرگز برنمیگردی.باور نکردنی است که من اینبار هم تو را نخواهم دید.اینبار هم نگاه دخترت وقتی به تمام مادرها نگاه میکند دلم را به درد خواهد آورد و با اشک و آه میگویم نازنین کجا رفتی؟

همه میدانند که بعد از تو از خانه پدری فراری شده ام.همه میدانند که بعد از تو تحمل خانه را ندارم.همه میدانند که مهمترین بهانه سفرم به خانه پدری تو بودی و حالا وقتی میروم جای خالی تو در تمام لحظه ها عذابم میدهد.

فضای خانه بعد از تو آنقدر سرد و سنگین است که برای هیچ کس قابل تحمل نیست.بابا واقعا عوض شده.انگار او رفته و یه نفر دیگری با اخلاقهای صد در صد متضاد با قبلی جایش آمده.مادر خوش خنده و محکممان رو یادت هست؟ هنوز محکم است .محکم مثل یک چینی بند زده...ولی خنده برای همیشه رفته.به جرات قسم میخورم که بعد از تو حتی یکبار خنده را روی لبهای زیبایش ندیده ام.به خاطر دخترت خودش را محکم و قوی نگه میدارد ولی در عمق نگاهش غمی هست که دل آدم را میلرزاند.باور میکنی من دیگه جرات نگاه کردن به چشمهایش را ندارم؟غم این چشمهای همیشه مهربان آزارم میدهد آنقدر که دلم میخواهد کاش من میمردم و تو زنده بودی.حرف های آن چشمهای غمگین رو فقط وقتی سر خاک تو هستیم میتوانیم بشنویم.وقتی با اشک به اسم تو که روی سنگ سرد حک شده نگاه میکند و زجه میزند.

حال خواهر و برادرها هم مثل ماست.آمیزه ای از بهت و غم و زجر.یکی آنقدر خودش رو به ندانستن زد و باور نکرد که حالا اوضاع روحی و جسمی اش به هم ریخته و ...یکی عصبی و به هم ریخته شده.همه چیز را فراموش میکند و اشتباهات محرزی میکند و بعد مبهوت گوشه ای مینشیند و ...یکی از صبح تا شب را به دو تا دختر نازش میرسد و بغضش را خفه میکند و ساعت یک و دو نیمه شب که هردو خواب هستند با من تماس میگیرد و بدون حرف فقط زار میزند و بعد بدون حرف گوشی رو میگذارد و ...

نازنینم...نازنینم...خواهر گلم...دلم برایت تنگ شده...کاش میدانستی خواهر کوچکت چقدر تنها شده...کاش اینروزها را پیش بینی میکردی و پشتم را اینطور خالی نمیکردی....



 
همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

همیشه وقتی به پایان ماجرا میرسیم یه جورایی ناراحتیم! وقتی به آخر قوزی آبمیوه میرسیم...وقتی به آخر خط مترو میرسیم...وقتی درسمون تموم میشه....وقتی از سرکار برمیگردیم...وقتی سفرمون تموم میشه...وقتی میمیریم...

حالا فرقی نداره این پایان تلخه...گسه...شیرینه...بی مزه است...بهرحال غمگینی چون دیگه تلاش نمیکنی. باید دنبال یه راه دیگه باشی برای دویدن و رسیدن...و اگه پیدا نکنی افسرده یه گوشه میشینی!

نه... نمیخواستم به اینجا برسم... میخواستم بگم الان و اینروزها من در شروع یک پایانم...دعا کنید تا پایانم شیرین باشه...بدون تنش... بدون تعلیق...بدون...



 
خجسته میشویم
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  

حالا میفهمم چرا مامانها از دست شیطونی بچه هاشون عصبانی میشن. آخه میترسن وسط این شیطنت ها یهو به خودشون آسیب بزنن!

همین دیروز فهمیدم. بعدش کلی شرمنده شدم از اینکه چقدر با خودم غر زدم که مامانها بچه هاشونو دعوا میکنن.

آخه دیروز خواستم آب ماهیم رو عوض کنم. یعنی ماهیهامو. یکیشی آبیه یکیش قرمز.  آبیه شیطونه ولی وقتی میخوام آبشو عوض کنم حالیشه. یه کم شیطونی میکنه ولی نه شیطونی خطرناک. ولی قرمزه خیلی استرس فوله. همش میترسه. دیروز اونقدر اذیتم کرد که دمش بین انگشتهام گیر کرد و یه کوچولو کنده شد.

خیلی دعواش کردم. تا نیم ساعت هم خودشو به در و دیوار یکوبید که باهاش آشتی کنم یا برم نازشو بخرم که بالش کنده شده. ولی بچه باید از همین الان بفهمه که مامانها صلاح بچه شونو میخوان. هنوز باهاش سرسنگینم.

بعد اون آبیه میدونه رابطه من و قرمزه شکرآبه همش خودشو لوس میکنه و تیله های داخل تنگشو تکون میده تا من بهش بخندم قربونش برم. جالب اینجاست که خودش از صدای برخورد تیله با تنگش میترسه و فرار میکنه.

حالا بعد از نوشتن این پست میخوام برم با ماهی قرمزه صحبت کنم بفهمه نباید شطونی های خطرناک بکنه. براش قصه اون دختره رو میگم که رفته بود زیر میز ،مامانش اومده بود بیارتش بیرون پاهاش خراشیده بود و کلی سوخته بود. هنوز هم خوب نشده.

دعا کنید بفهمه من صلاحشو میخوام حرفمو گوش کنه. بعدش هم اگه دیدم خوب رفتار کرد بهش قاقالی لی میدم...

 

پ.ن: حال هوای وبلاگ از خشونت دراومد غزل؟ حال منتظر یه پست ترکوندنی باشین!نیشخند



 
بدون خانمان
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

منظورم آدمهایی هست که خانه ندارند. 50 سال ،60 سالشون هست و هنوز اجاره نشین هستند و وقتی میشنوند میمونی زشن رویائی به نام مسکن#مهر را در سر دارد از سر ناچاری و به امید یافتن سرپنهی برای خودشون صف می بندند و با 8500 تومن رویا میخرند. 4 یا 5 سال آینه جایی نزدیک مهرشهر کرج خانه هائی ساخته خواهد شد (اگر ساخته شوند* که مطمئنا از هیچ لحاظ امن نیست!

پ . ن : فیلم star maker رو حتما ببینید. شباهت عجیبی هست بین اون آدمها و این آدمها!

پ. ن غیر مرتبط برای کسانی که منو از گودر میخونن: عکس گوشه وبلاگم عوض شد.



 
من به زن بد کردم!
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  

ساعت 3 نیمه شب هست و خواب به چشمم نمیاد. به تمام داشته و نداشته هام فکر میکنم. به باید ها و نباید ها...به اینکه نفس وجودم گناه هست.

من زنم

زنی ایرانی

بی چشم

بی گوش

بی زبان

بی مغز

بی فکر

فقط رح#م دارم و واژ#ن ....



 
بیاد سعدی با یه روز تاخیر
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

- سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو

ای بی بصر من میروم؟ او میکشد قلاب را

 

- گفتم مگر بوصل رهایی بود ز عشق

بیحاصلست خوردن مستسقی آب را

 

- شربتی تلخت از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

 

- سرو بالای کمان ابرو اگر تیر زند

عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

 

- چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

گفت یکبار ببوس آن دهن خندان را

 

 

 



 
لطفا اونهایی که باردار هستن یا بچه دارن نخونن!
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

بچه دار شدن یعنی چی؟

یعنی دو نفر سعی کردن روح پاک و کوچکی را وارد این دنیای ناپاک و زشت کنن. روحی والاتر از روح خودشون. آیا میتونن اون رو از ناپاکی و زشنی دور کنن؟ میتونن روحی بهتر و باارزش تر از روح خودشون رو به این دنیا هدیه بدن؟

با توام؟ میتونی اونو از لغزش ها و تجربه های ناخوشایند دور نگه داری؟ میتونی روح و ضمیر پاک اون رو پاک و بدون لکه های بزرگ سیاه نگه داری؟ آیا تضمینی میدی که همیشه در کنارش میمونی ؟ تا وقتی به تو احتیاج دار٠؟ اصلا تو چه سنی یه بچه دیگه به پدر یا مادر احتیاج نداره؟ ٢ سالگی؟ ٧سالگی؟١٢ سالگی؟ ٢٠ سالگی؟ ۴٠ سالگی؟ ۵٠ سالگی؟

حالا با تمام اینها تو بارداری...آره تو...تو میتونی یکی از زنهای اطراف من باشی....یا زنی که توی شهر کتاب دنبال راهنمای دوران بارداری میگردی...تو با اعتماد بنفس زیاد از اینکه میتونی اون روح کوچولو رو پاک نگه داری و تا ۵٠ سالگیش زنده بمونی یا شاید سعی کردی بهش فکر نکنی و فقط به نفس نیاز به وجود کودک کوچکی در درون خودت فکر کردی. سعی میکنی فکر نکنی که برای تمام عمرمت آرامش را از خوذت گرفتی.سعی میکنی فکر نکنی که چه مسئولیت بزرگی رو روی دوش خودت انداختی. سعی میکنی فکر نکنی  باخواب شب و آرامش ذهن و اندام زیبایت خداحافظی کردی!

ولی...

ولی...

ولی... یک روز، یک شب، یک عصر، یک نیمه شب،وقتی توی تخت خوابیده ای یا توی خیابون بهار قدم میزنی و سیسمونی بچه میبینی یا وقتی جلوی یخچال ایستائه ای و تند و تند گوچه سبزی رو که ویار کردی میخوری روی ران و زانوی مایع گرمی را حس میکنی ...زنگ خطر زده شده...تمام شد. فرزندت، کودک،جنینت، رفته و بعد از چند ساعت با دیدن جسم بی شکلش حقیقت را میپذیری.

بعد از ناراحتی های جسمی و افسردگی های روحی بعد از این اتفاق بدون هیچ منطقی میخواهی دوباره مادر شوی. باردار شوی. تمام مکانیسم و هورمونهایت را به هم بریزی تا ثابت کنی ناتوان نیستی. تا دوباره با ناز و عشوه از شوهرت خوراکی های جورواجور بخواهی و خودت را لوس کنی که من نمیخوام بچه ات میخواد.

دیگه به هیچی هیچی فکر نمیکنی جز مادر شدن. فکر نمیکنی چه مسئولیت بزرگی را قبول کردی . فکر نمیکنی اگر این بچه نقطه سیهی در اجتماع اطرافش شد اولین مقصر توئی که او را بدنیا آوردی!

فکر نمیکنی بار سنگینی که شانه های نحیف و آسیب پذیر تو نمیتوانسته تحملش کند از دوشت برداشته شده! فکر نمیکنی حالا میتوانی تا آخر عمر برای خودت و بدون فکر کردن به موجودی که به تو نیازمندست زندگی کنی و چه بسا بمیری!

پ . ن : این فقط ایده منه. ایده بقیه خیلی خیلی محترمه. نه به افکار من حمله کنید و نه دیگران ولی خیلی نامردید اگه کامنت نذارید که یعنی دیگه این مزخرفات ننویس!

پ . ن : شان نزول این پست هم سقط شدن جنین ١٨ هفته ای کسی هست که نه میشناسمش و نه دیدمش ولی درکش میکنم...

پ. ن غیرمرتبط: امروز روز بزرگداشت سعدی هست سعی میکنم به زودی اون شعری رو که دوست دارم ازشو بنویسم! آخه حفظ نیستم!



 
شب اشک...شب آه....
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩  

کماکان سیستم ندارم ولی امیدوارم به زودی کامی بخرم و بتونم هر روز آپ کنم هرچند جفنگ باشه.

دیشب از ساعت ١٢ تا ٢ نیمه شب بدون دلیل اشک هایی ریختم و ضجه هایی زدم که برای خودم هم عجیب  بود. قرص های خواب آوری که میخوردم بی نتیجه بود. باز هم خواهرم و غم نداشتننش. غصه دست شکسته مادرم و دوری راه که نمیتوانم بروم و دست های نازنینش را ببوسم و نوکری اش را بکنم... و هزاران اما و اگر و غصه و دل تنگو دل دیوانه  و الخ...

وقتی بالشت خیس شده و چشمهای نیمه بازم رو دیدم دلم واسه خودم گرفت که چقدر درکم نمیکنند!

شب بدی بود...شب بد....شب بد...



 
دیدید برگشتم؟
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩  

سالی که گذشت بدترین سال عمرم بود. یه سال نحس پر از غم و غصه و اشک. یه سال لعنتی که از آسمون برام میبارید!

اول که رفتن خواهرم. هنوز باور نمیکنم. یا نمیتونم هضمش کنم. هنوز براش اشک میریزم. هنوز دلم براش تنگ میشه. هنوز نبودنش اذیتم میکنه. هنوز دارم با خودم میگم کاش بود. هنوز دنبال راهی میگردم که شاید برگرده.

بعدش هم که اختلافم با شوهرم. دیگه فکر کنم همه حس میکردن. از طرفی اشتباه های پشت سر هم و حل نشده.

حالا وضعیت روحی داغونی دارم. سردرد های عصبی.استرس های همیشگی. وضعیت روحی نامتعادل...

این شد که یه مدت بی خیال وبلاگ نوشتن شدم. ولی حالا پر از حرف نگفته هستم. چه اهمیتی داره که وبلاگم بشه پر از غر و ناله؟ چه اهمیتی داره که دوستای مجازی بدونن من با شوهرم اختلاف داشتم؟ چه اهمیتی داره اگه من دعوا کردم با شوهرم با خواهرم با برادرم اینجا بنویسم؟ مگه اینجا مال من نیست؟ مگه نه اینکه هر کی دوست نداره میتونه اون علامت ضربدر گوشه رو بزنه و دیگه اینورا نیاد؟

پس میخوام بنویسم. از همه چی...بدون سانسور...بدون ترس...

من اومدم...اینبار محکم...با وجود اینکه الان کامپیوتر ندارم ولی هنوز یه وبلاگ نویسم...



 
میام...حتما...
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  

باور کنید میخوام آپ کنم ولی با این سیستم فارسی تایپ کردن خیلی سخته. دوشنبه میام. باشه؟



 
میام
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩  

اونقدر گفتنی دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم. یه تصمیم مهم برای ادامه وبلاگ نویسیم دارم که خدا کنه بتونم و بذارن که انجامش بدم. اون هم اینه که خودم باشم. اگه غصه دارم بنویسم اگه شاکیم بنویسم...هر چی...دیگه خودمو افکارمو سانسور نمکنم. تنها مشکل من اینه که لب تابم خرابه و نمیتونم زود به زود سر بزنم یا آپ کنم.

مشروح اخبار رو هم توی پست بعد مینویسم! به زودی!



 
من آمده ام
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩  

من باز هم مینویسم....هنوز منو میخونید؟



 
 
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  

از وبلاگ و وبلاگ نویسی و وبلاگخوندن خسته شدم. روز اولی که اومدم اینجا رو واسه خودم ساختم میخواستم یه جورایی یه دفتر خاطرات بشه واسم. ولی به مرور خودم رو محدود کردم. رفتم و با یه دوست توی یه وبلاگ دیگه نوشتم ولی چشمهای جستجوگر اونجا هم منو دنبال کردند و آزادم نذاشتن.

دیگه نه میخوام بنویسم و نه بخونم. دنیای بلاگستان رو میذارم برای همون چشمها.

خدانگهدار



 
تودهنی های ایرانی
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  

بالاخره بعد از سه ماه حکمم صادر شد. حقوقم به طرز باورنکردنی کم هست. نصف اون چیزی که فکر میکردم. دارم به این فکر میکنم که ارزش داره یا نه.

من خیلی سرمایی هستم. صبح ها که دارم میرم سرکار آخرین مسیرم رو با زانوهای سست شده از سرما طی میکنم. عصرها هم از خستگی و سرما بیحال و خم شده برمیگردم. حالا با این حقوق ناچیز نمیدونم ارزش اینهمه سرماخوردن و خستگی رو داره یا نه...

انگار یکی با مشت زده تو دهنم. باورم نمیشه حقوق یک لیسانسه اینقدر باشه...مملکته داریم؟



 
تولد ...تولد...تولدم مبارک...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  

الان که در خدمت شما هستم خسته و کوفته ولی خوشحال و هیجانزده ام. بذارید از اول براتون بگم...

صبح ساعت ٨ بیدار شدم.یه صبحونه مختصر خوردم و با همسری رفتیم دانشگاه من. آخه من هنوز مدرکم رو نگرفته بودم و حالا برای استخدامم نیاز داشتم. فکر نمیکردم کارم انجام بشه ولی به میمنت عید تولد بنده انجام شد اون هم در عرض یکساعت.

خوشحال و خندون و مدرک به دست رفتیم تلفن خونه رو که چند روز پیش به برق زده بودم رو دادیم تعمیر. بعد هم رفتیم شهر کتاب و من سریال خانه سبز رو خریدم و رفتیم خونه.

بهتون گفته بودم خواهر و نامزد داداشم چند روزی هست مهمونم هستن؟ نه ...نگفته بودم. خب...حالا گفتم. خلاصه...رفتیم خونه و یه قورمه سبزی تپل خوردیم و رفتیم قنادی بانو و کیک تولدم رو خریدم و برگشتیم.

بعدش هم مراسم شمع فوت کنی و کیک بریدن و خوردن و بالاخره مهم ترین قسمت تولد یعنی باز کردن کادوهانیشخند

همسری یه عینک آفتابی پلیس برام گرفته بود که هم خیلی خوشکل بود و هم بهم میومداز خود راضی

بقیه کادو ها هم همه خوشکل بودن. یه سشوار خوشکل از عزیزترین دوستم هدیه گرفتم. یه پلیور که عروس جانهیپنوتیزم هدیه داد. یه سوئیشرت و ساپورت هم خواهرم هدیه داد. یه شال و یه گردنبند و دستبند هم دوست دیگه ام بهم داد.مژه

الان هم از شدت خوشحالی خوابم نمیبره و همسری بیچاره هم تا الان بیداره و داره پست نوشتن منو تماشا میکنه و از نزدیک شاهد نوشتن یه پسته. چیزی که خیلی ها آرزوی دیدنش رو دارنخمیازه

خب دیگه...چرت نوشتن بسه...گفتم امروز رو ثبت کنم...شبتون بخیر...



 
89
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸  

یکی دو هفته دیگه تولدمه...دلم میخواد یه ویش لیست بنویسم. نه اینکه حتما اونها رو کسی واسم بخره...نه...خودم واسه خودم بخرم. آخه حقوق این ماهم رو خرج کردم بدون اینکه یکی از وسایلی رو که نیاز داشتم بخرم. لذت خرید کردن واقعا معرکه هست حتی اگه کل خریدت یه چیپس باشه.ولی مساله اینه که من یه عالمه وسیله نیاز دارم که یه عالمه پول نیاز داره...



 
88
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  

دکوراسیون خونه رو عوض کردیم...اینروزها واقعا به شوق خونه مسیر برگشتو طی میکنم...

جمعه گذشته چند مدل غذا درست کردم و دیگه نهارمو با خودم میبرم سرکار...یکساعت نهار بهترین لحظه های سرکار رفتنه...لذت خوردن رو از دست ندید....



 
من اومدم
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸  

احتمالا فهمیدید که من به مقدار کمی مریض شدم و آنفولانزا گرفتم...هنوز کمی سرفه میکنم ولی در کل بهترم.

از امروز دیگه سعی میکنم زود به زود پست بذارم.

به کار هم تقریبا عادت کردم. هرچند وقتی خسته هستم با خودم میگم عجب غلطی کردم رفتم سرکار.

دلنشین ترین و شیرین ترین لحظه برای کارمندها هم که وقت خرج کردن حقوقه. من هم از این قاعده مستثنی نیستم.

فعلا ذهنم بیشتر از این نمیکشه. انگار پست بند شدم. حرفم نمیاد اصلا...



 
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸  

برگشتم. میگید از کجا؟ از شیراز. یه چند روزی خونه بودم. فکر نمیکردم چهار روز بهم زیاد بچسبه. ولی خوب بود و حتی شاید دو روزش هم اضافه بود.

اینبار از قبل با خودم گذروندم که به مسائل تلخ فکر نکنم، به نازنینم فکر نکنم، به جو تغییر کرده خونه فکر نکنم و فقط برم خوش باشم. ولی نشد. از لحظه اول وقتی اشک رو توی چشمهای شوهر نازنین دیدم دلم گرفت و یک کوه غصه توی دلم نشست.میدونستم داره به روزهایی فکر میکنه که اومدن من یه اتفاق مهم بود و تا وقتی من بودم نازنین هرروز حداقل یکبار به من سر میزد.

میخوام قدغن کنم که دیگه کسی توی خونه ما بچه نیاره. آخه این بچه ها آدمو وابسته میکنن. نمونه آخر هم پارمیداست. بعد از بیشتر از دوماه دیدمش و با شیطنت ها و خنده هاش دلمو برده. حالا یکی از دلتنگی هام میشه. همه بچه های خونه رو دوست دارم و این چند روز بهتری ن لحظه هام واسه وقتی بود که با اونا بودم.

دیشب ساعت ١ رسیدم خونه و حالا سرکار هستم. یه کم خسته ام ولی نه اونقدر.

باز هم میخوام از محبت همه شما تشکر کنم.

بعدا نوشتم: یکی از دوستای خیلی خوب وبلاگیم هم این چند روز شیراز بود. متاسفانه نتونستم ببینش. امیدوارم شیراز بهش خوش گذشته باشه. 



 
رنج مادر بودن
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸  

نمیدونم از پارمیدا براتون گفتم یا نه. حوصله ام نمیشه(با لهجه شیرازی بخونید) برم ببینم نوشتم یا نه.

پارمیدا دختر خواهرمه.دختر نازنین خواهر از دست رفته ام نه. دختر اون یکی خواهرم. یک هفته قبل از رفتن نازنینم بدنیا اومد. سه هفته هم زودتر قدمهای قشنگشو توی این دنیا گذاشت چون مامانش بعد از دیدن نازنین خیلی بیتابی کرد و گریه کرد پارمیدا خوشکله دنیا اومد.

پارمیدا با بقیه نوه ها یه تفاوت اساسی داره اونم اینه که آقایون رو بیشتر دوس داره. یعنی پیش اونا خیلی آرومه. اینه که آقایون خانواده خیلی دوسش دارن. البته پارمیدا هم خیلی با نمکه.حسابی خودشو تو دل همه جا کرده.

پارمیدا خوشکله ما موقع دنیا اومدن سرش چرخیده بوده و دکتر متوجه نشده بود و موقع زایمان هم خواهرم خیلی عذاب کشید هم پارمیدا. به خاطر شرایط بد زایمان یکی از عصب های چشمش فلج شده و حالا دید پارمیدا مشکل داره. یکی از چشمهاش کمی انحراف داره و دوبینی هم داره.دیدش هم در کل ضعیفه.

۵ ماهه بود که یه عمل روی چشمش انجام شد ولی هنوز چند هفته نگذشته به حالت قبل برگشت. دیروز دوباره یه عمل دیگه داشت.

میدونم که مریضی و درد مال همه موجودات زنده هست ولی اینکه ببینی یه بچه بی گناه درد میکشه یا مریضه جیگر آدمو کباب میکنه. اینکه ببینی یه دختر کوچولوی ناز همه رو از روی صدا میشناسه و تا وقتی به فاصله ١٠ سانتی اش نرسی نمی بیندت داغونت میکنه.

من آخرین باری که شیراز بودم هربار که میدیدمش خون به دلم میشد و بدون استثنا هر شب گریه میکردم. بعد با خودم میگم من که اینقدر دلم خون میشه مامانش چی میکشه.

برای اینکه من استرس نداشته باشم تا دیشب نمیدونستم عمل داره. دیشب وقتی شنیدم حسابی به هم ریختم و تا گریه نکردم آروم نشدم. با خودم میگم آخه یه بچه ٧ ماهه چرا باید اینقدر رنج بکشه...

یکسالگی هم یه عمل دیگه داره ولی هیچ دکتری امیدواری نداده...



 
وقتی صبا کارمند شد
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  

از امروز رفتم سرکار. اولش یه جوری بودم. مثل اولین روز مدرسه یا اولین روز دانشگاه یا اولین روز هر کاری. یه کم که گذشت بهتر شد.

توی اتاق به جز من دوتا خانوم هم هستن. خوشحالم که با آقایون همکار نیستم. اینطوری به نظرم راحت تره.

وقتی رسیدم خونه واقعا خسته بودم. خواب بعدش یه عالمه چسبید.

قیافه ام با لباس ساده اداری و موهای پوشیده و بدون هیچ آرایشی کلی خنده دار و سرگرم کننده است.

کارم توی یه دانشگاهه. دربون دانشگاه با قیافه طلبکار ازم کارت دانشجویی خواست. منم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم کارمندم. اونم معذرت خواهی کرد. البته اگه با تیپ زمان دانشجویی رفته بودم و اون زنه رو خیط میکردم خیلی بیشتر میچسبید. من از این نگهبانهای ورودی دانشگاهها دل پری دارم...

راستی... کارم خیلی آسون نیست.خیلی نیاز به آی کی یو و این حرفا داره که منم توی این مورد شرمنده همه هستم.پس برام انرژی مثبت بفرستید تا بتونم آی کی یو نداشته ام رو ثابت کنم.



 
وقتی نیستی..گل هستی...خشک و بیرنگ میشه...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  

از وقتی رفتی روزی نیست که به یاد تو بغض نکنم.روزی نیست که دلم هوای صدای دلنشین و آرامت رو نکنه.روزی نیست که بلند به در و دیوار خانه بگویم دلم براش تنگ شده.

 

دلم برایت تنگ شده.دلم تو را میخواهد.دلم میخواست بودی و همین حالا گوشی رو برمیداشتم و برایت حرف میزدم.از روزگاری مینالیدم که اینطور آزارم میدهد.از دلتنگی ام میگفتم.از ترس هایم.از عذاب هایم.تو هم با آرامش همیشگی ات دلداری ام میدادی.راهنمایم میشدی و بعد از مدتی میدیدم آرام شده ام.

دلم میخواهد اینبار که به زادگاهم میروم مثل همیشه به شوق تو بیایم.توی هواپیما قبل از خاموش کردن گوشی ام با تو تماس بگیرم و دوباره یاداوری کنم که زودتر از من به خانه پدریمان بروی تا همین که رسیدم تو را ببینم.عزیز دلم...و حتی وقتی قول میدادی که بیایی میدانستم که یکساعتی بعد از رسیدنم میایی تا من استراحت کنم و دوش بگیرم و بشینم به انتظار تو.همین که زنگ خونه زده شد با هیجان خودمو میرسونم به در.طبق معمول آخرین نفری که وارد میشه تو هستی.

عزیز دلم...نازنین قشنگم...عکست الان توی قاب روبروی منه. ولی برای به یاد آوردنت نیازی به عکس ندارم.وارد میشی و من خوشحالی و دلتنگی رو توی جشمهای همیشه زیبات میبینم.میدانم بوسیدن رو دوست نداری.دست میدهیم و با هم وارد سالن میشویم.

نازنین مهربونم...یادته یه بار که بعد از ۴ ماه میدیدمت طبق معمول دست دادم و یهو دیدم مرا بوسیدی و گفتی اینبار بوسیدن داشتی.دلم برات تنگ شده بود.من پر از لذت شدم. نازنین خجالتی ام برای اولین بار ابراز دلتنگی کرده بود....

تو روی مبل مینشینی و من پایین پایت. حرف میزنی و من از تو چشم برنمیدارم و برای بار هزارم اعتراف میکنم که حق داری هیچ آرایشی نکنی. چشمهای مشکی و زیبایت...مژه های بلند و حالت دارت...لبهای قلوه ای همیشه صورتی رنگت هیچ حاجتی به هیچ وسیله ای ندارند تا زیباترشان کند.

نازنینم پنج روز دیگر هفت ماه میشود که رفته ای.هفت ماهی که برای من و خانواده هفت سال گذشته.هفت ماهی که نه تنها آراممان نکرده بلکه هر روز ناباورانه تر به جای خالی تو نگاه میکنیم.مدتیست سعی میکنم کمتر از تو حرف بزنم و بیشتر اشک بریزم.ولی من تو را میخواهم و باورم نمیشود که واقعا رفته ای و هرگز برنمیگردی.باور نکردنی است که من اینبار هم تو را نخواهم دید.اینبار هم نگاه دخترت وقتی به تمام مادرها نگاه میکند دلم را به درد خواهد آورد و با اشک و آه میگویم نازنین کجا رفتی؟

همه میدانند که بعد از تو از خانه پدری فراری شده ام.همه میدانند که بعد از تو تحمل خانه را ندارم.همه میدانند که مهمترین بهانه سفرم به خانه پدری تو بودی و حالا وقتی میروم جای خالی تو در تمام لحظه ها عذابم میدهد.

فضای خانه بعد از تو آنقدر سرد و سنگین است که برای هیچ کس قابل تحمل نیست.بابا واقعا عوض شده.انگار او رفته و یه نفر دیگری با اخلاقهای صد در صد متضاد با قبلی جایش آمده.مادر خوش خنده و محکممان رو یادت هست؟ هنوز محکم است .محکم مثل یک چینی بند زده...ولی خنده برای همیشه رفته.به جرات قسم میخورم که بعد از تو حتی یکبار خنده را روی لبهای زیبایش ندیده ام.به خاطر دخترت خودش را محکم و قوی نگه میدارد ولی در عمق نگاهش غمی هست که دل آدم را میلرزاند.باور میکنی من دیگه جرات نگاه کردن به چشمهایش را ندارم؟غم این چشمهای همیشه مهربان آزارم میدهد آنقدر که دلم میخواهد کاش من میمردم و تو زنده بودی.حرف های آن چشمهای غمگین رو فقط وقتی سر خاک تو هستیم میتوانیم بشنویم.وقتی با اشک به اسم تو که روی سنگ سرد حک شده نگاه میکند و زجه میزند.

حال خواهر و برادرها هم مثل ماست.آمیزه ای از بهت و غم و زجر.یکی آنقدر خودش رو به ندانستن زد و باور نکرد که حالا اوضاع روحی و جسمی اش به هم ریخته و ...یکی عصبی و به هم ریخته شده.همه چیز را فراموش میکند و اشتباهات محرزی میکند و بعد مبهوت گوشه ای مینشیند و ...یکی از صبح تا شب را به دو تا دختر نازش میرسد و بغضش را خفه میکند و ساعت یک و دو نیمه شب که هردو خواب هستند با من تماس میگیرد و بدون حرف فقط زار میزند و بعد بدون حرف گوشی رو میگذارد و ...

نازنینم...نازنینم...خواهر گلم...دلم برایت تنگ شده...کاش میدانستی خواهر کوچکت چقدر تنها شده...کاش اینروزها را پیش بینی میکردی و پشتم را اینطور خالی نمیکردی....



 
ماجرای موی قهوه ای من
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  

بذارید از اول اول بگم.چند ماه پیش تصمیم گرفتم موهامو رنگ کنم.مشکی پر کلاغی.رفتم رنگ بخرم.اون مارکی که میخواستم رو پیدا نکردم.فروشنده یه رنگ ایتالیایی رو معرفی کرد.حسابی هم ازش تعریف کرد.من هم خریدم و اومدم خونه.

بس که ذوق داشتم همون شب رنگ رو قاطی کردم و از همسری خواستم برام بزنه.هم بورس خراب بود و هم آرایشگر ناوارد.بعد از سلسله دردهای عمیق کار رنگ زدن تمام شد.رفتم شستم و بدو بدو رفتم جلو آینه.از نتیجه راضی نبودم ولی گذاشتم به حساب شب و خیس بودن مو.

صبح که از خواب بیدار شدم.چشمتون روز بد نبینه.جلو موهام که اصلا رنگ نگرفته بود.عقب هم که مثلا رنگ گرفته بود خیلی مشکی هم نبود چه برسه به پر کلاغی.

همون روز رفتم بیرون و بالاخره اون مارکی رو که میخواستم پیدا کردم.و اشتباه دوم رو هم مرتکب شدم.چیکار کردم؟ اومدم رنگ جدید رو فقط به جلو موهام زدم.اینبار نتیجه خوب بود.جلو موهام کاملا مشکی پر کلاغی بود.ولی مساله این بود که عقب کاملا قهوه ای بود.بی خیال شدم و با خودم گفتم حالا که کسی قرار نیست ببینه یا اصلا متوجه بشه.

یه مدت بعد هم رفتم و موهامو کوتاه کوتاه کردم.تا اینکه یه روز متوجه اتفاق عجیبی شدم.عقب موهام قهوه ای روشن شده بود.وسط موهام مشکی پر کلاغی و جلو موهام هم موهای خودم که خرمایی رنگه بیرون اومده بود.یعنی در حقیقت موهای من سه رنگ مختلف شده بود.

یه مدت تحمل کردم.یه روز که رفتم آرایشگاه برای ابرو برداشتن موهای رنگ شده و براق خانومهای اون سالن هوش از سرم برد و حسابی به فکر رنگ کردن موهام افتادم.

یه روز دل به دریا زدم و رفتم آرایشگاه.گفتم میخوام رنگ موهام قهوه ای فندقی بشه.توی کاتالوگ اون رنگی که میخواستم رو نشون دادم و توضیح دادم که تحت هیچ شرایطی نمیخوام موهام هیچ کدوم از طیف های زرد رو داشته باشه.

عملیات روی موهام انجام شد.از اول گفته بودم که نمیخوام آسیب زیادی به موهام برسه.خانومه گفت نه خیالت راحت.فقط یه دکلره خیلی ضعیف.نشستم و خانومه شروع کرد به دکلره زدن.یه کم که گذشت اومد چک کرد و گفت رنگ موهام باز نمیشه.اینه که موهامو توی فویل گذاشت.قیافه عجیبی پیدا کرده بودم.شده بودم عین مانکن های عجیب فشن با اون فویل هایی که روی صورتم بود.

باز هم چک کرد و به نظر میومد هنوز راضی نبود.به روی خودش نیاورد و کل موهامو دکلره کرد.پوست سرم در حال آتیش گرفتن بود.بالاخره تمام مواد شسته شد.وای هر چی بگم قیافه ام عجیب شده بود کم گفتم.موهام نارنجی و قهوه ای و زرد و سفید شده بود.

بالاخره رنگ اصلی گذاشته شد.بار اول واقعا روشن شده بود.بار دوم بهتر شد.رنگ قهوه ای خاصی شده بود.من که از سردرد داشتم میمردم حتی حوصله نکردم به موهام نگاه کنم.فقط میخواستم برم خونه یه قرص بخورم و بخوابم.از آرایشگاه اومدم بیرون.روی در شیشه ای یه خونه خودمو دیدم و از قیافه عجیب خودم جا خوردم.تا ٢۴ ساعت آینده هر وقت خودمو توی آینه میدیم تعجب میکردم.

بالاخره به این نتیجه رسیدم که این رنگ با اینکه خیلی زیباست ولی به من نمیاد.زمینه پوست من زرده و حتی موهای صورتم.به همین خاطر اگه موهام هم یه کم زرد باشه دیگه رسما یک عدد زردنبو میشم.

با آرایشگاه تماس گرفتم و توضیح دادم که این رنگ رو نمیخواستم. و این اصلا اونی نیست که میخواستم.خانومه هم گفت بیا تا برات درستش کنم.اون روز که وقت نمیشد برم و تا چند روز بعد هم خانومه مسافرت بود.

امروز دوباره تماس گرفتم و مدیر سالن خواست برم تا خودش برام درست کنه.همین که منو دید گفت وای این که خیلی قشنگه.من هم براش توضیح دادم که این رنگی نست که من میخواستم.دوباره نشستم و رنگ گذاشتن برام.گفته بودم که نمیخوام تیره بشه.فقط یه درجه تیره بشه تا زردی موهام از بین بره.همین که رنگ ۵ دقیقه موند حدس زدم که خیلی تیره میشه.به آرایشگر گفتم و اون گفت وقتی شسته بشه درست میشه.چشمتون روز بد نبینه.وقتی شست یه قهوه ای تیره روی موهام بدون بدون هیچ اثری از فندقی.دیگه خودم هم حوصله ام سر رفته بود و به این نتیجه رسیدم که خر ما از کر ه گی دم نداشت.موهام رو سشوار کشیدن و من با یه لبخند کلوش از آرایشگر تشکر کردم و بیرون اومدم.

پ.ن:خوابیدم روی صندلی مخصوص شستشوی مو واقعا وحشتناکه.با صندلی دندونپزشکی هیچ فرقی نداره. نظر شما چیه؟



 
کسالت من...
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸  

سلام به همه

روزه و دعا و افطار و سحریتون قبول باشه.من هم دارم سعی میکنم بهتر بشم.یه لحظه خوبم و یه لحظه باز خراب.به همه وبلاگها کمابیش سر میزنم.کیش رفتن رو هم فعلا بی خیال شدم.آخه آخر شهریور بود و کیش هم شلوغ و گرون.دیدم اگه یه کم صبر کنم شاید بشه برم یه کشوری مثل مالزی که خیلی دوست دارم(سلام سمانه،سلام مالزی نشین) رو ببینم.

هنوز سرکار نرفتم.پا در هوا موندم که چیکارکنم.البته یه جا هست ولی چون دولتی نیست یه کم مرددم.ولی در نهایت اگه دیدم خیلی دارم معطل میشم میرم سر همون کار.

ببینم معلومه حرف خاصی ندارم؟توی پست بعدی یه ماجرایی رو میام تعریف میکنم واستون.امروز مشغول ادامه همون ماجرا هستم.تا شب دیگه تموم میشه و بعد میام کامل مینویسمش.فقط سر جدتون نیاید بنویسید نکنه خبریه و نی نی داری و این حرفا...



 
دعوت به ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  

سلام

یه مدته دلم مسافرت میخواد.یه مسافرت تووپ.الان موقعیتم جور شده.میخوام برم کیش.ولی تنهام.هیچ کس نیست باهام بیاد.میخواستم ببینم از دوستان اینجا کسی هست دو سه روز بی خیال همسر مهربان بشه و پایه بشه بریم سفر آیا؟

زود خبر بدید...



 
اگر از حال ما بپرسید...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸  

سلام به همه

نمیدونم دقیقا چند وقته نیستم.ولی اصلا حس و حال وبلاگ نوشتن نبود.در کل چون خیلی راحت نبودم دیدم وقتی حالم خوب نیست بهتره یه مدت ننویسم.

این مدت داشتم درباره زندگیم فکر میکردم و تصمیم میگرفتم.راستش وقتی فکر میکردم میدیدم اصلا این زندگی بی خاصیت اصلا اون زندگی مطلوب من نیست.

ما یه بار قراره زندگی کنیم و این یه بار رو اگه به این راحتی از دست بدیم حتما آدمهای عاقلی نیستیم.

همیشه دوست داشتم توی زندگیم آدم مهمی باشم.از نظر خودم البته.و مدتی بود که این احساس رو نداشتم.

حالا نشستم و با خودم یه تصمیم هایی گرفتم.اولیش اینه که برم سرکار.تا یکی دو هفته دیگه هم کارم جور میشه و صبای خانه نشین و تنبل به صبای کارمند و فعال تبدیل میشه.میخوام هرطوری شده اعتماد به نفس از دست رفته ام رو بدست بیارم.شادی از دست رفته ام.بی خیالی از دست رفته ام...

اینروزها در کل روزهای خوبی نیست.گیج و سردر گم هستم. این قضیه کار هم بیشتر منو بلاتکلیف کرده.باعث شده توی خونه نشستن برام خیلی سخت بشه.

فکرم هم خیلی مشغوله و باعث شده روی بدنم هم تاثیر بذاره.دردهایی به سراغم میاد که هرگز نداشتم.معده ام مدام به هم ریخته و تهوع دست از سرم برنمیداره.سردرد و گیجی وسرگیجه هم که داره عادتم میشه.امیدوارم با شروع کارم همه اینها تموم بشن.

همه اینها رو نوشتم که بدونید صبای به قول شما پرانرژی در حال حاضر یه صبای پنچر بیش  نیست که فعلا داره سعی میکنه بره پنچرگیری.

دلم میخواد بیام و بنویسم.سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام.به همه هم سر میزنم ولی حوصله کامنت گذاشتن ندارم. 

مرسی که به فکر من بودید دوست های مجازی مهربونم...